حسين بن حسن خوارزمي

534

شرح فصوص الحكم

عدميه اش ، نه از روى قابليّت و قادريّت ، كه از اين حيثيت غير حق نيست . و از آن جهت « لا اعلم ما فيها » گفت ، و « لا اعلم ما في نفسك » نگفت ، چنان كه در قرآن است از براى تنبيه بر آن كه نفس او در حقيقت عين نفس حق است ، اگر چه از روى تعيّن غير اوست . « عين و نه عين و غير و نه غير ، اينت كار و بار » . « إِنَّكَ أَنْتَ » فجاء بالفصل و العماد تأكيدا للبيان و اعتمادا عليه ، إذ لا يعلم الغيب إلا الله . يعنى : « إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ » « 107 » گفت ، پس ضمير فصل و عماد كه « أنت » است ، آورد از براى تأكيد فرق در عين جمع ، و از براى تحقيق فردانيت حق و وحدانيتش تا « علام الغيوب » او باشد از روى جمع و تفصيل . آرى ، شعر : آن جا كه توئى ، چه جاى اويى و تويى اويى و تويى نباشد إلَّا ز دويى في الجملة اگر هست تناقض ور نيست هم جمله و هم منزّه از جمله تويى ففرق و جمع ، و وحّد و كثر ، و وسّع و ضيّق . يعنى : فرق كرد به افراد حق ، و او را مخاطب ساخت و جمع كرد كه او را ظاهر داشت در صورت خود و صورت كلّ عالم . و توحيد كرد از روى ذات احديت و تكثير از حيثيت مظاهر تفصيليه اش . و توسيع كرد از روى شمول هويتش مر كل را . و تضييق كرد در هر يكى از مظاهرش به شخصيت ، چه بدين اعتبار مجال گنجايى غير نيست . شعر : معنى خفى مشكل مغلق بين حق را در خلق و خلق را در حق بين آن را كه ز تقييد و ز اطلاق بريست در صورت هر مقيّد و مطلق بين ثم قال متمما للجواب « ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِي به » فنفى أولا مشيرا إلى أنه ما هو . « 108 » و در مقام إتمام جواب گفت : من نگفتم ايشان را ، مگر آن چه تو بدان فرمودى ، و به نفى اشارت كرد به نفى وجود خويش و به فناى تعيّنش در وجود حق ، و تعيّن ذاتيش . [ 219 - پ ] پس وجود عيسوى باقى نيست تا قولى گويد ، چه نيست « 109 » را صفت وجودى نتواند بود . مصراع : « نيست را قول از كجا ، فعل از كجا اى جان من » .

--> « 107 » س 5 ى 109 و 116 . « 108 » قا : هو + ثمه . « 109 » قا : گويد نيست .